نوروز95
امسال (سال 1395 )ساعت 8 صبح لحظه ی سال تحویل بود.شب قبلش سه تایی تا دیر وقت بیدار بودیم.منم گذاشتم وقتی شما خوابیدی هفت سین و چیدم به درخواست بابا امسال هفت سین روی زمین چیده شد.منم که میدونستم با اون خستگی زیاد و شیطونیه شما نمیشه خیلی سریع و راحت سفره رو چید گذاشتم بعد از خواب شما.امسال بیشتر از پارسال سوال پرسیدی در مورد عید و هفت سین و حاجی فیروز و عمو نوروز.آخه اطلاعاتتم بیشتر بود از تو کتاب قصه ها.خیلی بهتر از پارسال چیدن سفره هفت سین و درک میکردی.
البته یه چیزی بگما موقع گذاشتن سمنو و سکه وسنجد توی ظرف, تخم مرغ رنگ کردن حضور فعال داشتی و همکارم بودی فقط لحظه ی آخر نبودی.صبح نمیدونستیم صدات بزنیم یا نه آخه خواب خیلی نازی بودی که بابا گفت بیدار باشی بهتره خیلی هم خوب و خوش اخلاق بیدار شدی به عشقه دیدن سفره هفت سین.ما هم اذیتت نکردیم واسه عوض کردن لباس تا سال جدید با اخلاق خوش شروع بشه
سفره هفت سین و که دیدی خیلی ذوق کردی از کنارش بلند نمیشدی بعدم گفتی مامااان میشه سفره هفت سینمونو جمع نکنیم؟؟
تو عکسا معلومه که خوابت میاد
و یه چیز جالب اینکه دقیقا لحظه تحویل سال که من و بابا مشغول دعا کردن و قران خوندن بودیم کار جالب تو باعث شد که دست به گوشی بشم و شکار کنم این لحظه رو.عاشق بادوم هندی هستی و تند تند مشغول جمع کردن بادوما از ظرف آجیل بودی و مشت پررر میخوردی



اینجا هم بهت گفتم بیا دعا کنیم با هم

ظهر روز عید رفتیم خونه مادر جون عصر هم قرار بود بریم آباده خونه بابا جون اینا.تا دو روزم اباده باشیم و از اون طرف با باباجون اینا بریم شمال.چمدون رو برداشتی و بردی تو اتاقت بعد هم صدام زدی که مامان بیا من دارم وسایل خودمو جمع میکنم واسه مسافرت
و اینگونه چمدون بستی

هوای شمال خیلی خوب بود گرم نبود شرجی نبود توی جاده از مسیری که رفتیم برخلاف بقیه مسیرهای چالوس هراز و فیروز کوه اذیت نشدیم و به برف و بارون هم نخوردیم فقط آخر کار مه شدیدی بود که رانندگی خیلی سخت شد که خدارو شکر به مقصد رسیدیم مقصد هم که خونه یکی از دوستای صمیمیمون بود که چند ساله با هم در ارتباطیم شبی که رسیدیم بارون شدیدی میومد ولی از فردا آفتابی شد تا روزی که برگشتیم واسه همین اصلا اذیت نشدیم واسه آب و هوا.
یه روز ظهر ناهار و بردیم بیرون تو یکی از جنگلای همون ساری که جای خیییلی زیبایی بود درختا رنگا همه نقاشی شده بودن عالی بود عالی.شما هم کلی بازی کردی و لذت بردی از این طبیعت بکر







اینم پسرک عاشقه آواز خوندن من.





این عکسا هم مربوط به یه روز دیگست.این چوبی که دستته تو عکس بالا . وقتی دیدیش گفتی مامان شبیه بازی انگری برد هست تو گوشیت
تیر کمون



اینجا هم اصلا همکاری نمیکردی واسه عکس من گفتم حالا دایی چقد عکسای خووووب ازت بگیره تو هم اصلا تمایلی نداشتی ببین قهر کردی کجا نشستی.پشت به ما.بعدم ناراحت بودی که پس شیر چرا توی جنگل نیست؟ "مگه نگفتی تو جنگل زینگینی میکنه پس کووو"من کشته مرده ی این کلمه زندگی هستم " زینگینی"ترانه سیروان خسروی هم میخونی " دوست دارم زینگینی روووو "

اینم دایی دوربین به دست.

اینجا هم دارم برات توضیح میدم که به چه علتشیر الان توی جنگل نیست

دیگه بالاخره دایی موفق شد یه چند تا عکس یهویی ازت بگیره








قربون اون خنده ی مصنوعیت

عاشق این عکسم آخه خیلی قشنگ دست انداختی دور گردن بابا
هوا که سرد بود و نمیشد بری دریا و تنی به آب زد.فقظ تو ساحل بازی کردی





سوار اسبم شدی با بابا که عکسش پیش دایی هست
تو این عکسا هم خیلی خوب همکاری کردی جای تشکر داره 














اینم پشت صحنه ی یکی از عکسای تکی بابا,کهنمیزاشتی عکس بگیره

خب دیگه برگشتیم به شیراز

در سطل و برداشتی و کردی تو سرت بعد اومدی پیش ما گریه کنون که چرا گیر کرده در نمیاد بابا هم هر چی تلاش کرد نشد که عاقبت مجبور به بریدنش شدیم.بینیتم زخم شد چون هی خودت به زور میخواستی بیرونش بیاری


اینم عید دیدنی خونه خاله سمیرا که شما دو تا مشغول تماشای سی دی بودین

بازیهای شبانه نوروز



یه صبح زود بیدار شدی برخلاف همیشه ساعت 11 دیدم اینجوری رو مبل خوابت برده

اینم یه پارک فروردین ماه




نوروز95 




